عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
122
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
ترا از دريا گمان چيست كه ترا جويى نه . عبد الرحمن بن ابى بكر روز احزاب بيرون آمد در صف كافران باستاد و هنوز در اسلام نيامده بود مبارز خواست ابو بكر بيرون آمد بر عزم آن كه با وى جنك كند ، عبد الرحمن چون روى پدر ديد برگشت و روى برگردانيد . و از بهر حشمت ابو بكر كس از ياران وى بيرون نشد . ابو بكر را گفتند اگر پسرت حرب كردى تو چه خواستى كرد . گفت : بان خدايى كه محمد را براستى بخلق فرستاد كه بر نگشتمى تا او مرا بكشتى يا من او را بكشتمى . لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ . عجب غول راهست و آفت دين و سبب زوال نعمت و كليد فرقت و مايه غفلت . عجب آنست كه طاعت خود ، بزرگ داند و خدمت از خود شناسد و به چشم پسند ، درونگرد به حكم خبر ، بفتوى نبوّت طاعت اين چنين كس هرگز بر فرق وى برنگذرد . پير طريقت گفت : الهى از دو دعوى بزينهارم و زهر دو بفضل تو فرياد خواهم از آنكه پندارم كه به خود چيزى دارم يا پندارم كه بر تو حقّى دارم . الهى از آنجا كه بوديم برخاستيم لكن به آنجا نرسيديم كه ميخواستيم . الهى هر كه نه كشتهء بىخودى است مردار است مغبون اوست كه نصيب او از دوستى گفتار است . او را كه دين راه جان و دل به كار است او را با دوست چه كار است . مصطفى ص گفت لو لم تذنبوا ، لخشيت عليكم ما هو اشدّ من الذّنب العجب العجب ، و قال ص بئس العبد عبد تخيّل و اختال و نسى الكبير المتعال بئس العبد عبد تجبّر و اعتدى و نسى الجبّار الاعلى . بئس العبد عبد سهى و لهى و نسى المقابر و البلى . بئس العبد عبد غناء و طغا و نسى المبتدا و المنتهى . يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ . كافران خبيثاند دلهاشان به نجاست كفر آلوده و بدود شرك سياه گشته هرگز آب توحيد به آن نرسيده كه عنايت ازل ايشان را در نيافته به اين خبث و نجاست سزاء مسجد كى باشد كه مشهد قرب حق است و مخيم الطاف كرم . جاى پاك جز پاكان را به خود راه ندهد . ان اللَّه تعالى طيّب لا يقبل الّا الطيب . بهشت جاى پاكان است ، چنان كه گفت : وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ : جز پاكان و مؤمنان را به خود راه ندهد . نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقِيًّا و دلهاى مؤمنان كه به آب توحيد شسته و بجاروب حسرت رفته و بساط مهر ازل در آن گسترده و از